شنبه بیست و ششم بهمن 1387
یک اربعین گذشت
عاشورا روز حماسه سازان تاریخ و اربعین روز پیام آوران عاشوراست. فاصلة عاشورا تا اربعین را باید از منظر نگاه زینب سلام الله علیها نگریست. شهادت فرزند رسول خدا به همراه فرزندان، برادران و یاران باوفایش، و به نیزه رفتن سرهای شهدا. غارت خیمه ها و اسیر شدن زنان حرم پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله ـ . حرکت کاروان اسرا از کربلا به کوفه، و از کوفه تا شام، به دستور ابن زیاد لیعن مبنی بر اینکه حتما میبایست اهل بیت را در تمام شهرهای بین راه بگردانند تا مردم از پیروزی ظاهری یزد مطلع شوند. آن هم به سرپرستی افرادی چون خولی، شمر، زجر بن قیس و... که کینه و بغض اینان نسبت به اهل بیت رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ احتیاج به گفتن ندارد.
آنان فرامین ابن زیاد لعین را موبه مو اجرا کردند و حتی الامکان اهل بیت را در تمامی شهرهای بین راه بردند.
بنابر اذعان تمام کتب مقاتل، کاروان اسرا در روز دوازدهم محرم وارد کوفه شدند و حداقل روایات آمده این است که چها ر روز هم در کوفه ماندند. شهر به شهر می رفتند و حتی یک روز و نیم هم در بعلبک توقف داشتند تا همگان اوج شقاوت دستگاه فاسد بنی امیه را بنگرند. به نوشتار بعضی از مقاتل بیست و هشتم محرم به پشت دروازة شام رسیدند و مدت سه روز ماندند، تا شهر آماده جشن و سرور و شادمانی شود؛ تا اینکه روز اول صفر وارد شام شدند.
اینکه در شام بر کاروان اهل بیت چه گذشت، هر قلبی را محزون و هر دلی را هر چند، سنگ خرد می کند. اما بنا به قول شیخ کلینی و سایرین و مدارک رسیده، اهل بیت بشترین مدتی را که در شام اقامت داشتند، هفت روز بوده است.
بعد از بیدارگری های بازماندگان عاشورا ، از جمله امام سجاد ـ علیه السلام ـ ، زینب کبری ـ سلام الله علیها ـ و دیگر پیام آوران عاشورا ، یزید چاره ای جز فرستان کاروان از شام نداشت. تا اینکه طبق خواستة امام سجاد ـ علیه السلام ـ به دستور یزید کاروان به همراه نعمان به سمت مدینه حرکت کرد.
گذشته از اقوال مختلف پیرامون اربعین و حضور یا عدم حضور کاروان اهل بیت در کربلا در روز اربعین، با توجه به سخنانی که ذکر شد، این سخن بعید به نظر نمی رسد که آیا مسیری را که طی کمتر از پانزده روز با ظلم و ستم ، شهر به شهر، پیموده شده است، نمی توان در طی همان پانزده روز بدون هیچ گون مزاحمتی پیمود؟
وقتی کاروان به دوراهی کربلا و مدینه رسید اهل بیت گفتند: فقالوا: بالله علیک یا دلیلنا مُرَّ بنا علی طریق کربلاء، لِکَی نُجدِّدَ عهداً بیننا ؛ ای نعمان! تو را به خدا قسم می دهیم که ما را از را ه کربلا ببر، تا با کشتگان خود تجدید عهدی نماییم. نعمان گفت: به دیده منت دارم. پس آنها را به کربلا آورد.[i]
سید بن طاووس می نویسد: وقتی زنان و فرزندان حسین ـ علیه السلام ـ از شام برگشته و به سرزمین عراق رسیدند، به راهنمای قافه گفتند: ما را از کربلا ببر. وقتی به کربلا رسیدند، جابربن عبد الله انصاری و جمعی از بنی هاشم و مردانی از اولاد پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله ـ را دیدند که برای زیارت مرقد مطهر حسین ـ علیه السلام ـ آمده اند. پس همگی در یک زمان در آن سرزمین گرد آمدند.[ii]
اولین زائر کربلا
جابر از ياران با وفاي پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ بود كه در 19 غزوه شركت كرد و احاديث فراواني از آن حضرت نقل نموده؛ لذا مورد احترام همه فرقه هاي اسلامي است. وي همواره از مدافعان اهل بيت ـ عليهم السلام ـ به شمار مي آمد. او اولین زائراباعبد الله الحسین ـ علیه السلام ـ است.
عطیه همراه و همسفر جابر است. وی جریان این سفر و زیارت تاریخی را این چنین نقل میکند[iii]: «ما همراه جابر بن عبدالله انصاري به قصد زيارت قبر امام حسين ـ عليه السلامـ حركت كرديم؛ چون به كربلا رسيديم، جابر نخست در كنار رودخانه فرات «غسل زيارت» نمود و پيراهن پاكيزه اي پوشيد (همانند مُحْرِم، دو جامه سفيد پوشيد) و از كيسه اي عطرش را بيرون آورد (از من درخواست عطر كرد...) سپس لباس و بدنش را خوشبو ساخت و با پاي برهنه به جانب قتلگاه حركت كرد، در حالي كه زبانش به نام و ياد الهي مترنّم بود.»
وقتي شيعيان زائر و سوگوار به قتلگاه رسيدند، با صحنه هاي دلخراشي رو به رو شدند؛ قبرهاي گمنام، خيمه هاي سوخته، زمين خون آلود و تفتيده، نيزه ها و شمشيرهاي شكسته، همگي بيانگر اوج جنايت يزيديان و منتهاي مظلوميت عاشورائيان بود. مشاهده همين تصاوير، خود روضه و مرثيّه اي است كه دل ها و چشم ها خون میکند عطيّه عوفي در اين باره نقل مي كند:
هنگامي كه نزديك قبر مطهّر سيد الشّهدا ـ عليه السلام ـ رسيديم، جابر به من گفت: دستم را روي قبر بگذار. وقتي دستش را بر تربت آرامگاه امام نهادم، به يكباره از اعماق دل آهي كشيده و بي هوش شد؛ لذا بر سر و صورتش آب پاشيدم. چون به هوش آمد، سه بار فرياد برآورد: «ياحسين!»
آنگاه خطاب به آرامگاه امام، عرضه داشت:
«حَبيبٌ، لا يُجيبُ حَبيبَه؛ آيا دوست، جواب سلام دوستش را نمي دهد؟!»
ولي بعد از لحظه اي، با حالتي غمزده گفت:
«و إنّي لك بالجواب و قد شُحّطت اوداجك علي اثباجك و فرّق بين بدنك و رأسك؛ حسين جان! من خود، جوابم را مي دهم؛ چرا كه مي دانم رگهاي گردنت را بريده اند و بين پيكر و سرت جدايي افكنده اند. لذا پاسخ سلام دوستت را نمي دهي!»
[i] ملهوف، ص 225؛ مثیر الاحزان، ص 107، بحار الانوار، ج 45، ص 146، الدمعة الساکبه، ج 5، ص 155، ینابیع المودة، ج 3، ص 93.
[ii] ملهوف، ص 225.
[iii] روايت عطيّة بن سعد در منتهي الآمال، ص 536 و 537؛ سحاب رحمت، ص 800 - 797؛ قصّه كربلا، ص 527 - 525؛ زندگاني امام حسين(ع)، ص 677 - 674؛ معالي السّبطين، شيخ محمد مهدي حائري، ج 2، ص 195 - 192، منشورات الشّريف الرّضي، قم، دوم، 1363 ش؛ مقتل امام حسين(ع)، ترجمه جواد محدّثي، ص 259 و 260، شركت چاپ و نشر بين الملل، تهران، دوم، 1382 ش آمده.
یکشنبه بیستم بهمن 1387
پیوند رهایی
یکی از مهمترین اثرات قیام سید الشهداء در طول تاریخ و بعد از کربلا ماندگاری و پویایی تشیع است. جوامع شیعی با اقتدا به نهضت سالار شهیدان در مقاطع حساسی از تاریخ بیداری و ایستادگی خود را در مقابل حکومت های دین ستیز نشان داده اند.
الگویی که اباعبد الله الحسین ـ علیه السلام ـ پیش روی شیعیان قرار داد، تا این شعار بر پیشانی این قیام نقش بندد که کشته شدن دلیل مغلوب شدن نیست. اگر مومن با توکل به خدا در مقابل دشمن هر چند مسلط، از خود خودی نشان دهد، بالاخره شکست با دشمن و پیروزی با اوست.
مولای متقیان علی ـ علیه السلام ـ در وصیتی به اصحاب خود فرمودند: ٍ فَإِذَا حَضَرَتْ بَلِيَّةٌ فَاجْعَلُوا أَمْوَالَكُمْ دُونَ أَنْفُسِكُمْ وَ إِذَا نَزَلَتْ نَازِلَةٌ فَاجْعَلُوا أَنْفُسَكُمْ دُونَ دِينِكُمْ وَ اعْلَمُوا أَنَّ الْهَالِكَ مَنْ هَلَكَ دِينُهُ وَ الْحَرِيبَ مَنْ حُرِبَ دِينُه.[i] یعنی پس چون بلائى فرا رسد، اموال خود را سپر جانتان سازيد، و چون حادثهئى پيش آمد (كه مربوط بامر دينست و جز با دادن جان مرتفع نشود) جان خود را فداى دينتان كنيد، و بدانيد كه هلاك شده كسى است كه دينش تباه شود و غارت زده كسى است كه دينش را بربايند.
این سفارش امام علی ـ علیه السلام ـ در قیام جاودان فرزندش رنگ حقیقت گرفت. زمانی که بر اساس بدعت های ننگین خلفا و تبلیغات مسموم و مذموم بنی امیه، دین بی ارزش شده و قالبی دیگر یافته و بازار دنیا پررونق بود، تنها کسی که در آن زمان بقای دین را در خطر دید و از جان برای حفظ دین گذشت، حسین بن علی ـ علیه السلام ـ بود.
زمانی که فرمود: النَّاسُ عَبِيدُ الدُّنْيَا وَ الدِّينُ لَعِقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ يَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَايِشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّيَّانُون[ii]؛ يعنى مردم بنده زر خريد دنيا ميباشند. دين محل ليسيدن زبان ايشان است. مردم تا آن موقعى ديندار هستند كه معيشت آنان تأمين شود، اما وقتى بوسيله بلاء مورد آزمايش قرار بگيرند دين داران قليل و اندك خواهند بود.
این بذل جان و مال برای دفاع از پرچم و پایداری دین رمز ماندگاری نهضت عاشوراست. لذا شعار تمام انقلاب های شیعیان بویژه انقلاب اسلامی ایران بعد از عاشورا، اقتدای به کربلا و انتخاب همین آرمان و هدف بوده است.
رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله خامنه ای در تحلیل نهضت عاشورا و پیوند آن انقلاب ایران فرمود: ملت ایران با محبتی که به اهل بیت ـ علیهم السلام ـ داشت، ماجرای کربلا را به عنوان یک الگوی امتحان شده، سرمشق خود قرار داد و دانست که در برابر عظمت دشمن ، نباید دچار تردید شد. درست است که در روزگار صدر اسلام، حسین بن علی ـ علیه السلام ـ با هفتاد و دو نفر به شهادت رسید...
لذا وقتی امام راحل فرمود که محرم ماهی است که خون بر شمشیر پیروز می شود، مردم تعجب نکردند. حقیقت هم همین شد؛ خون بر شمشیر پیروز گردید.[iii]
بر همین اساس بود که فصل آغازین انقلاب در روزهای محرم سال 41 و 42 در حسینیه ها و در اختناق شدید و فضای سیاه حکومت دست نشانده پهلوی رقم خورد. پانزدهم خرداد سال چهل و دوم ، مصادف با دوازدهم محرم، مطلع یک نهضت عظیم حسینی بود. امام خمینی ـ ره ـ در عاشورای همان سال با بهره گیری از ماجرای عاشورا و محرم، پیام حق و داد خواهی را بر گوش جان مردم رساند و آنها را متحول نمود. اولین شهدای انقلاب اسلامی نیز در پانزدهم خرداد و در تهران و ورامین و دیگر نقاط ایران در دسته های سینه زنی به شهادت و در آغوش سالار شهیدان به آرامشی ابدی رسیدند.
فصل آخر انقلاب نیز که منجر به پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی شد، محرم سال 1357 بود که امام خمینی ـ ره ـ آن ماه را ماه پیروزی خون بر شمشیر قرار داد.
زمانی که مردم ایران نور دین را در زیر سایه شوم حکومت دنیاپرستان و زر دوستان رو به زوال دیدند، با اقتدا به عاشورا و در دست داشتن پرچم حسینی، نضهت را اقامه کردند.
پیشوای ششم امام صادق ـ علیه السلام ـ میفرماید: إِنَّ لِصَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ غَيْبَةً الْمُتَمَسِّكُ فِيهَا بِدِينِهِ كَالْخَارِطِ لِلْقَتَادِ [iv] ؛ برای صاحب این امر (حضرت مهدی ـ عجل الله فرجه ـ) غیبتی خواهد بود، هر کس در دوران غیبت او دین خود را حفظ کند مانند کسی است که تیغ های تیز گیاه قتاد را با دستش صاف و هموار سازد.
بدون شک این پیوند عمیق میان مردم ایران و عاشورا ناگسستنی است و روز به روز بر استحکام آن افزوده خواهد شد. پیوندی که در 8 سال جنگ تحمیلی و در جبهه های نبرد، کربلایی به پا کرد.
[i] الکافی، ج 2، ص 217.
[ii] بحار الانوار، ج 44، ص 383.
[iii] خطبه های نماز جمعه تهران (عاشورا 1416)، 19/3/74.
[iv] الکافی، ج ، ص 336.
پنجشنبه هفتم آذر 1387
پيشواي نهم
برگي از زندگاني جواد الائمه ـ عليه السلامـ
سلام بر محمد بن علي ـ عليه السلام ـ . سلام بر جواد ابن الرضا ـ عليهما السلام ـ . سلام بر ابو جعفر ثاني و سلام بر مولود بابركت شيعه ...
آري اين همان تعبيري است كه هر گاه پدرت علي بن موسي الرضا ـ عليه السلام ـ تو را ميديد از آن ياد ميكرد؛ « اين مولودي است كه براي شيعيان ما، بابركتتر از او متولد نشده است»[i]. اين را ابو يحياي صنعاني گفته است در روزي كه در محضر پدرت حضور داشته و تو در آن موقع طفل خردسالي بودي.
گويا پدرت امام رضا ـ عليه السلام ـ به مناسبتهاي گوناگون از تو با اين عنوان ياد ميكرده است و اين موضوع در ميان شيعيان و ياران حضرتش معروفيت داشته؛ به گواه چندين و چند تن از يارانش[ii].
بابركت بودن تولدت براي شيعيان به خاطر زدوده شدن بسياري از تهمتهاي دشمنان شيعه و به خصوص دشمنان پدرت؛ واقفيهها است. تولدت در آن شرايط خاص كه پدرت در تعيين جانشيني خود و امام بعدي با مشكلاتي روبرو شده بود بايد هم پر بركت باشد. مشكلاتي كه در عصر امامان قبلي سابقه نداشت. پس از شهادت امام كاظم ـ عليه السلام ـ عدهاي به نام «واقفيه» و بر اساس انگيزههاي مادي، امامت پدرت را انكار مينمودند، چرا كه امام رضا ـ عليه السلام ـ تا چهل و هفت سالگي داراي فرزند نشده بود. فقدان فرزند آن دسته از احاديثي كه از پيامبر رسيده بود و امامان را دوازده نفر بيان نموده بود را زير سؤال ميبرد و در نتيجه امامت خود آن حضرت و تدوام امامت را دچار خدشه ميكرد و واقفيه اين موضوع را دستاويز خود قرار داده بودند تا پدرت را انكار كنند.
گواه اين معنا اعتراض «حسين بن قياما واسطي»؛ يكي از سران واقفيه[iii] به حضرت رضا ـ عليه السلام ـ است كه در نامهاي آن حضرت را متهم به عقيم بودن مينمايد و مينويسد: چگونه ممكن است امام باشي و فرزندي نداشته باشي؟!
آنگاه پدرت در پاسخ او مينويسد : از كجا ميداني كه من داراي فرزند نخواهم بود، سوگند به خدا، بيش از چند روز نميگذرد كه خداوند پسري به من عطا ميكند كه حق را از باطل جدا ميكند[iv].
طولي نكشيد كه وعدهي رسول خدا تحقق يافت و قلب حضرت رضا ـ عليه السلام ـ روشن شد و بلاخره تمام سمپاشيهاي دشمنان خاتمه يافت و آن زماني بود كه قدم به اين دنيا گذاشتي و شيعيان را مسرور كردي ...
هشت ساله بودي كه پدرت حضرت رضا ـ عليه السلام ـ را از دست دادي و به منصب امامت رسيدي. اين براي برخي از جمله دشمنانت ناگوار بود كه در اين سن و سال چگونه يك نوجوان ميتواند مسؤليت حساس و سنگين امامت و پيشوايي مسلمان را بر عهده بگيرد؟ آيا ممكن است انساني در چنين سني به آن حد از كمال رسيد باشد كه بتواند جانشين پيامبر خدا باشد؟
اگر چه دوران شكوفايي عقل و جسم انسان معمولا حد و مرزي خاص دارد و با رسيدن آن زمان جسم و روان به كمال ميرسد اما چه مانعي دارد كه خداوند بنابر مصالحي اين دوران را براي بندگاني خاص كوتاه ساخته، در سالهاي كمتري خلاصه كند. از اين موارد و استثناها قرآن كريم از ميان گذشتگان مواردي مثل نبوت حضرت يحيي در سن كودكي[v] و تكلم حضرت عيسي در روزهاي آغازين تولدش[vi] ذكر كرده است و به سفارش قرآن مردان الهي ديگري به جز امامان نيز از اين موهبت و نعمت برخوردار بودهاند. بنابراين همان خدايي كه چنين موهباتي را به افرادي در سنين كودكي و نوجواني به بعضي ميدهد به بعضي ديگر در سنين بالاتر داده است[vii].
اين موهبت و بلوغ فكري و علميات زماني بر همگان واضح و براي شيعيان كاملا ثابت شد كه مناظرات و گفتگوهايت علمي با علماي بزرگ اسلامي و ديگر مذاهب را مشاهده كرده و تحسين و اعجاب دانشمندان پژوهشگران اسلامي اعم از شعيه و سني را برانگيخت و آنان را به تعظيم در برابر عظمت علميت وا داشت و هر كدام به گونهاي تو را ستودند.
آري! اين پاسخهاي قاطع و روشنگر بود كه هرگونه شك و ترديد در مورد پيشوايت را از بين برد و امامت را تثبيت نمود و به همين خاطر بود كه وقتي فرزندت امام هادي ـ عليه السلام ـ نيز در سنين كودكي به امامت رسيد ديگر براي كسي ترديدي بوجود نيامد، زيرا ديگر براي همه روشن شده بود كه خرسالي تأثيري در برخورداري از اين منصب خدايي ندارد.
امام جواد ـعليه السلامـ در علم، حلم و عبادت و ديگر فضايل اخلاقي سرآمد و ممتاز بود. با فصاحتي بينظير و كلامي بليغ مسائل علمي را بدون درنگ پاسخ ميفرمود. ادعيه و احاديث ايشان در عيون اخبار الرضا، تحف العقول، درة الباهرة، معالم العترة، مناقب، بحار الانوار و ساير كتابهاي حديثي و تاريخي مندرج است.
[i] الارشاد، ص 319 .
[ii] بحار الانوار ، ج 50، ص 20.
[iii] الارشاد، ص 318.
[iv] همان.
[v] مريم : 12.
[vi] مريم : 30 ـ 32.
[vii] اصول كافي ، ج 1، ص 384.
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
خورشيد فروزان ري
عبدالعظيم بن عبدالله بن علي بن حسن بن زيد بن حسن بن علي بن ابيطالب ـ عليهم السلام ـ ، معروب به شاه عبدالعظيم، نسبش با چهار واسطه به امام مجتبي ـعليه السلامـ ميرسد. مادرش فاطمه و پدرش عبدالله فرزند علي سديد بود. تاريخ دقيق ولادتش روشن نيست اما بايد در سال 173 ق. و در مدينه پاي به جهان گذاشته باشد.
براساس اتفاق نسابان و مورخان، عبد العظيم حسني در عصر امام موسي بن جعفر ـعليه السلامـ كودكي خردسال و يا نوجواني ده ساله بوده است.
حضرت عبدالعظيم حسني سه امام معصوم را درك كرده است: 1. حضرت امام رضا ـعليه السلامـ ، 2. حضرت امام جواد ـعليه السلامـ ، 3. حضرت امام هادي ـعليه السلامـ .
آقا بزرگ تهراني نوشته است: أدرك عصر الإمام الرضا و الجواد (ع) و عرض إيمانه على الإمام الهادي (ع) و توفي في أيامه لأنه ينقل عنه أنه قال لبعض أهل الري لو كنت زرت قبره لكنت كمن زار قبر الحسين (ع)[i] ؛ يعني حضرت عبدالعظيم حسني امام رضا و امام جواد ـعليهما السلامـ را درك كرده و ايمان خودش را بر امام هادي ـعليه السلامـ عرضه داشته و در زمان امام هادي ـعليه السلامـ وفات كرده است. چرا كه از امام هادي ـعليه السلامـ نقل شده كه به بعضي از مردم ري فرمودند: اگر قبر عبدالعظيم را زيارت ميكردي، چونان كسي بودي كه امام حسين ـعليه السلامـ را زيارت كرده است.
دوران امام رضا ـعليه السلامـ نخستين زماني است كه از وي به عنوان مصاحب ائمه و راوي حديث ياد ميشود. او در اين زمان و در سن 25 سالگي رابطي ميان امام و شيعيان بوده است.
البته اين مطلب كه او راوي احاديثي از امام رضا ـعليه السلامـ باشد، در ميان اقوال تاريخي و كلام علماي رجال كمي مورد ترديد قرار گرفته است ولي همه نسابان و رجاليان بر اين عقيده اتفاق نظر دارند كه عبدالعظيم حسني يكي از راويان امام جواد ـعليه السلامـ و امام هادي ـعليه السلامـ بوده و در شمار ياران و خواص آن دو امام همام قرار دارد. امام جواد ـعليه السلامـ به وي اعتماد كامل و علاقه فراواني داشته و فرزند گراميشان امام هادي ـعليه السلامـ نيز او را از صحابه و ياران معتمد خود ميدانستند كه پايه و اساس اين حرف، جمله «يا ابالقاسم انت ولينا حقا» از امام هادي ـعليه السلامـ است. اين اعتماد امام به عبدالعظيم تا جايي است كه امام بعضي از مردم را براي دريافت پاسخهاي ديني خود به ايشان هدايت ميكردند. اباحماد رازي ميگويد: «وقتي از سامراء به محضر امام هادي ـعليه السلامـ رسيدم، از ايشان مسائلي از حلال و حرام پرسيدم كه مرا پاسخ داد، چون خواستم محضر او را ترك كنم، فرمود: اي اباحماد هر اشكالي در امر ديني داشتي از عبدالعظيم حسني در ري بپرس و سلام مرا به او برسان»[ii] .
مصاحبت با چند امام در شرايط مختلف زماني و سياسي هر كدام از امامان معصوم ارزشي بسيار بر حضرت عبدالعظيم بخشيده كه ايشان را از جهات مختلفي ممتاز ساخته است. از جمله مصاحبت علمي همراه با آموزش پذيري و طلب آموزش آن هم بدون كوچكترين مخالت و به طور پيوسته و دائم آن هم نه تنها با يك امام بلكه با چند امام مصعوم از شخصيت او يك راوي و محدثي ممتاز ميسازد كه مجموعة روايي حضرت عبدالعظيم اين حقيقت را روشن ميسازد.
حضرت عبدالعظيم به سبب همين ارتباط زياد با ائمة شيعه و سعايت بدگويان در مدت اقامت و زندگي خود در مدينه سوء ظن متوكل را نسبت به خويش برانگيخت و لذا به دستور متوكل او را از مدينه به سامرا منتقل كردند[iii]. او در مدت اقامتش در سامراء ، تحت نظر مزدوران خليفه به شدت مورد كنترل بود كه سرانجام در دوران خلافت المتعزبالله و يا به روايتي متوكل ، و به دستور امام علي نقي ـعليه السلامـ به ري مهاجرت كرد.
يكي از علتهاي اصلي دشمني خليفه عباسي با حضرت عبدالعظيم فعاليتهاي سياسي و مخالفتهاي او با بنيعباس بود. زيرا او همچون ديگر رجال و شخصيتها و بزرگان شيعي براي معرفي و حمايت از امام عادل و معصوم خود تلاشهاي فراواني داشته است[iv]. در سال 224 ق. كه امام هادي ـعليه السلامـ را به سامراء ميبردند، عليرغم كنترل شديد امنيتي و دستور منع ملاقات شيعيان با امام، عبدالعظيم حسني مذاكراتي را با امام داشته است. پس از رسيدن گزارش و جريان مذاكره و ديدار عبدالعظيم حسني با امام، به خليفة وقت ، او فرمان دستگيري وي را صادر كرد. درست در همين زمان بود كه امام هادي ـعليه السلامـ به او فرمود: وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّه[v]، و بدين ترتيب امام به او فرمود كه خود را از شهر خارج كند و از خطر خليفه برهاند[vi].
خروج حضرت عبدالعظيم و مهاجرت او به ايران و ري علاوه بر گريز از ستم خليفه، نشر و بسط معارف اهل بيت ـعليهم السلامـ را در سرزميني كه مردمش عاشق و محب اهل بيت ـعليهم السلامـ بودند، به دنبال داشت. به گفتة استاد حكيمي چه بسا عبدالعظيم حسني از سوي امام هادي ـعليه السلامـ براي اين كار به نوعي ماموريت داشته است. استاد حكيمي مينويسد: «زيرا نميشود با اين قدر و منزلت و ديانت و تقوي، كسي كه حتي عقايد خود را بر امام عرضه ميكند تا از درست بودن آن اطمينان يابد، اعمال او به ويژه ، اعمال اجتماعي و سياسي او برخلاف نظر و رضاي امام باشد، حال چه به اين رضايت تصريح شده يا خود حضرت عبدالعظيم با فرهنگي ديني و فقه سياسي بدان رسيده باشد»[vii] .
به هر ترتيب حضرت عبدالعظيم حسني مخفيانه از سامرا خارج شد و پس از گذرادن شهرها و روستاها به ري آمد[viii].
او در سرداب منزل يكي از شيعيان در محلة ساربانان يا ساربان ساكن شد و در همان سرداب به عبادت و رياضت ميپرداخت، به شكلي كه روزها روزه بود و شبها را به نماز ميايستاد.
حضور مخفيانة او در ري و عدم حضورش در ميان جامعه بر مشتاقان و علاقهمندان شيعيه و ارادتمندان ائمة اطهار ـعليهم السلامـ پنهان نماند و خبر سكونتش دهان به دهان ميان مردم پيچيد. بعد از گذشت اندك زماني سيل عاشقان براي ديدارش به محل سكونت او سرازير شد.
حضور حضرت عبدالعظيم حسني در ري چندان به طول نينجاميد و بعد از گذشت زماني كوتاه يعني حدود دو سال قبل از رحلت امام هادي ـعليه السلامـ و در سال 252 ق. چشم از جهان فرو بست[ix].
منابع:
آستان مقدس حضرت عبدالعظيم حسني، در گذشته و حال، اصغر قائدان.
خورشيد ري، مهدي حسينيان قمي.
مجموعه مقالات كنگره حضرت عبدالعظيم حسني.شنبه بیستم مهر 1387
به بهانة بقیع
محمد بن عبدالوهاب نجدی (متوفی 1206 ق)، پدید آوردندة مسلک وهابیت بر اساس آراء و افکار ابن تیمیه می باشد. ابن تیمیه نیز تحت تأثیر احادیث پیشوای حنابله، احمد بن حنبل (متوفی 241 ق)، اعتقاداتش را شکل داده است. از این رو می توان اشتراکاتی را در پارهای از اعتقادات محمد بن عبدالوهاب با ابن تیمیه پیدا کرد. مثلا همین که تمام مسلمین را کافر و مشرک می دانست و همة شهرهای اسلامی حتی مکه و مدینه را که هنوز به تصرف وهابیون درنیامده بود را دارلکفر می نامید. به همین خاطر جنگ با دیگر مسلمانان و اشغال و تخریب اماکن و شعائر اسلامی را بر پیروان خویش واجب می دانست. همین اعتقادات انحرافی پایه گذار جنایت های وهابیت از سال 1216 ق تا امروز در جهان شد.
عقاید محمد بن عبدالوهاب به همین موارد خلاصه نمیشد. او مردم را از زیارت قبر پیامبر اسلام ـصلی الله علیه و آلهـ نیز منع میکرد؛ به طوری که وقتی به گوش شیخ محمد رسید که گروهی از مردم احساء به زیارت قبر پیامبر رفته و محل عبور آنها از درعیه (محل استقرار محمد بن عبدالوهاب) است، دستور داد ریش زائران احسایی را بتراشند و در فاصله درعیه تا احساء آنها را وارونه سوار بر مرکبها کنند.
او همچنین از فرستادن صلوات بر پیامبر ـصلی الله علیه و آلهـ نیز خشمگین و ناراحت میشد و فرستندة صلوات را به شدیدترین وجه مجازات میکرد، تا آنجا که مؤذنی خوش صدا و نابینا را به جرم صلوات بر پیامبر ـصلی الله علیه و آلهـ به قتل رساند. بسیاری از کتابهای مربوط به صلوات مانند دلائل الخیرات، محمد بن سلیمان جزولی، را سوزاند. حتی بسیاری از کتابهای فقه و تفسیر و حدیث را که با اعتقاداتش مخالف بود را به آتش کشید و دستور داد که وهابیون قرآن را مطابق رأی خویش تفسیر نمایند[i].
محمد بن سعود ـ سرسلسلة خاندان سعودی ـ به یاری محمد بن عبدالوهاب شتافت و ابتدا با جنگ و ستیز قوای محمد بن سعود، عبدالوهاب و پیروانش حمایت شدند. این حمایت ها ادامه یافت و بلاخره وهابیت مذهب رسمی کشور عربستان شد و آل سعود پس از درگذشت محمدبن عبدالوهاب نیز از هیچ کوششی در راستای حفظ و گسترش عقاید او دریغ نکرد.
یکی از مهمترین دلایل حمایتهای آل سعود از عبدالوهاب و فرقة انحرافی او را به اذعان و گفتة تاریخ باید در ریشههای خانوادگی هر دو طائفه جستجو کرد که هر دوی آنها از بازماندگانی بنیاسرائیل و طائفة یهود هستند[ii].
با پی بردن به این ریشة فامیلی میتوان دریافت که آل سعود حامیان ظاهری وهابیت هستند و قدرتهای بزرگتری که جهان را در سیترة ظلم خود گرفتهاند در پس پرده از وهابیت حمایت میکنند. همان قدرتی که فرزند انحرافی خود یعنی وهابیت را تربیت کرد تا اعقادات بی پایه و اساس آن ریشهها و پایههای محکم اسلام مبین را ریشهکن سازد. با نگاهی به مقتولان وهابیت در جای جای سرزمینهای اسلامی این کلام ثابت خواهد شد. مسلمانانی موحد که تنها به جرم تن ندادن به عقاید پوچ محمدبن عبدالوهاب باید به قتل برسند. از همين جاست كه سکوت وهابیت در کشتار مردم فلسطین و شیعیان لبنان و حتی کمکهای متقابل آنها به اسرائیل معنا پیدا میکند. باز هم سخن پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ روشنگر مسیر هدایت است که فرمود: یهود، فریب کارترین مردم علیه مسلمین است[iii].
نگاهی به جنایتها ، کشتارها و هتک حرمتهای وهابیت از زمان تأسیس تاکنون هر چند کوتاه و گذرا به خوبی گویای این مدعاست:
تخریب بارگاه امام حسین ـ علیه السلام ـ : حمله به کربلا از سال 1216 قمری تا 1225 توسط وهابیون آغاز هتک حرمتها است. قتل عام نزدیک به ده هزار نفر از مردم در بازارها و خیابان ها، تخریب گنبد روی قبر امام، به غارت بردن صندوق روی قبر که از زمرد و یاقوت و جواهرات دیگر زینت داده شده بود، از جمله هجوم لشکر امیر سعود به کربلا بود[iv].
هتک حرمت قرآن: در سال 1217 ق وهابیون به دستور امیر عبدالعزیز، شهر طائف را غارت ، خانهها را ویران، جمعی از مردان و زنان مسلمان را لخت و عریان در بیابان های طائف رها کرده و بعد از 13 روز که به شکل گدا درآمده بودند به شرط وهابی شدن، نکشته و رها کردند[v]. طفل های شیرخوار را بر روی سینة مادران سر بریدند و عدهای را که مشغول خواندن قرآن بودند، کشتند و بعد از غارت خانهها و مغازهها به مساجد رفتند و عدهای را هم در حال نماز کشتند[vi].
حریم قرآن را هتک کرده و همة قرآنها را سوزاندند، به شکلی که تنها سه قرآن از شرّ جسارتهای آنها در طائف سالم ماند. کتابهای تفسیری و حدیثی را پاره پاره کردند و به زیر پا انداختند[vii].
تخریب دو قبة نورانی : تخریب قبة زادگاه پیامبر ـصلی الله علیه و آلهـ و حضرت علی ـعلیه السلامـ بعد از جنایات طائف واقع شد. با پخش خبر قتل و غارتهای وهابیون در طائف علمای مکه آنها را تکفیر کرده و حکم به کفرشان دادند. به همین خاطر وهابیون در هشتم محرم سال 1218 به مکه یورش برده، آن را اشغال کردند. صبح همان روز وهابیها همراه با عدهای که با آنها همدست شده بودند به گورستان جنت المعلی حمله كرده و گنبدهای زیادی از این گورستان و همچنین قبور ابوطالب ، عبدالمطلب و اولاد پیغمبر ـصلی الله علیه و آلهـ را خراب کردند.
تخریب خانة حضرت خدیجه که مهبط وحی الهی بود و تبدیل آن به توالت، تخریب زادگاه رسول اکرم ـصلی الله علیه و آلهـ و تبدیل به محل خرید و فروش حیوانات ـکه بعدها با تلاش افراد صالح از چنگال وهابیها درآمد و به کتابخانه مبدل شدـ ، همچنین ویران ساختن قبه زادگاه پیامبر ـصلی الله علیه و آلهـ در معلی و قبله زادگاه علی ابن ابیطالب ـعليه السلامـ و خدیجه و ابوبکر و رقص و طبل نوازی و آوازخوانی در هنگام تخریب از فجایع وهابیون در سال 1218 بود[viii].
غارت اشیای حرم پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ و منع زیارت قبور: غارت اشیای گرانبهای حرم نبوی در سال 1320 ق و منع مردم از زیارت قبر پیامبر و ائمة بقیع ـ علیهم السلام ـ از وقایع شوم همان سال است[ix].
تعرض به کاروانهای زیارتی و منع زیارت خانة خدا: وهابیون در سال 1222 ق و پس از ناکامی حمله به نجف و مقاومت مردم و طلاب دینی به فرماندهی شیخ جعفر کاشف الغطاء بار دیگر به مکه و مدینه یورش بردند و به غارت حجاج بیت الله الحرام و محاصرة آن دو شهر پرداختند[x].
کشتار زنان و کودکان بی گناه و زائران حرم حسینی ـ علیه السلام ـ : در سال 1225 ق و پس از یورش وهابیها به حوران در سوریه، به فرماندهی عبدالله سعود و تاراج داراییهای مردم، کشتار انسانهای بیگناه و اسیر کردن زنان و کودکان بار دیگر به کربلای معلی هجوم آورده و زائرانی را که در نیمه شعبان از حرم سید الشهداء ـعلیه السلامـ برمیگشتند رامورد هجوم قرار دادند و بیش از یکصد و پنجاه نفر از آنها را به شهادت رساندند[xi].
قتل عام حجاج مصری در منی: در سال 1343 ق نیز فجایعی دیگر به دست وهابیان رقم خورد. در آن سال علاوه بر تخریب قبة ابن عباس، قبور طائف و قبرهای عبدالمطلب، ابوطالب و حضرت خدیجه و هچنین زادگاه حضرت زهرا ـسلام الله علیهاـ ، وهابیها برنامه حج را تعطیل کردند و در سال بعد یعنی 1344 ق، عدهای از حاجیان مصری را در منی کشتند[xii].
تخریب قبور ائمة بقیع ـ علیهم السلام ـ : سال 1344 ق، تاریخ شاهد یکی دیگر از جنایتها و فجایع هولناك به دست کوردلان و منحرفان وهابی بود. آنها در آن سال پس از اشغال مکه به مدینه حمله کردند و پس از محاصره و جنگ با مدافعان، شهر مدینه را اشغال نمودند.
قبر حمزه و شهدای احد را با خاک یکسان کردند و قبور ائمة بقیع و دیگر قبور همچون قبر ابراهیم فرزند پیامبر ـصلی الله علیه و آلهـ و زنان آن حضرت، قبر ام البنین مادر حضرت عباس، قبه عبدالله پدر پیامبر ـصلی الله علیه و آلهـ ، اسماعیل پسر امام صادق ـعليه السلامـ و قبة همة صحابه و تابعین را بدون استثناء خراب کردند.
ضریح فولادی ائمة بقیع که در اصفهان ساخته و به مدینه حمل شده بود را از روی قبر چهار امام معصوم؛ امام حسن مجتبی، امام زین العابدین، امام محمد باقر و امام جعفر صادق ـ علیهم السلام ـ برداشته و به غارت بردند.
قبرهاي؛ ابن عباس عموی پیامبر ـصلی الله علیه و آلهـ و فاطمه بنت اسد مادر امیر المؤمنین ـعليه السلامـ که با قبور چهار امام معصوم در زیر یک قبه بود را نیز ویران کردند.
گنبد منور نبوی را به توپ بستند، ولی از ترس مسلمانان جهان قبر شریف را خراب نکردند.
در همین سال به کربلای معلی برای چندمین بار حمله کردند، ضریح مطهر را کندند و جواهرات و اشیاء نفیس حرم مطهر که اکثر آنها هدایای سلاطین و بسیار ارزشمند و گرانبها بود را غارت کردند و قریب به هفت هزار نفر از علما، فضلا، سادات و مردم را کشتند[xiii].
اینها تنها گوشهای از جنایات این فرقة انحرافی است و چون در این مجال فرصتی برای باز کردن پروندة این جنایات نیست فقط به عنوان چندین جنایت و جسارت دیگر اکتفا میکنیم:
-
به آتش کشیدن کتابخانة بزرگ المکتبه العربیه و از بین رفتن بیش از 60 هزار عنوان کتاب گرانقدر و کم نظیر و بیش از 40 هزار نسخة خطی منحصر به فرد از آثار شخصیتهایی همچون حضرت علی ـعلیه السلامـ، ابوبکر، خالد بن ولید، طارق بن زیاد و دیگر صحابه پیامبر ـصلی الله علیه و آلهـ.
-
کشتار حجاج یمن در سال 1341 ق.
-
کشتار مردم بیدفاع اردن در سال 1343 ق، در یورش به اردن.
-
حمله خونین مکه در چهارم ذی الحجه 1407 ق (9 مرداد 1366 ش) و به شهادت رساندن هزاران نفر از حجاج بیت الله الحرام به جرم سر دادن فریاد برائت از مشرکین كه به همين علت و به دستور امام خمینی ـرهـ در ایران سه روز عزای عمومی اعلام شد.
-
جنایتهای سپاه صحابه در پاکستان که تا کنون هزاران شیعه را به جرم دفاع از ولایت اهل بیت ـعلیهم السلامـ به شهادت رساندهاند.
-
انفجارهای متعدد در عاشورای 1425 ق، گروه القاعده در کربلا و شهادت زائران و عزاداران.
-
شهادت زائران و عزاداران امام موسی کاظم ـعلیه السلامـ در روز شهادت آن امام همام در سال 1426 ق، با پخش غذای مسوم در اطراف حرم و همچنین انفجارهای متعدد در کاظیمن و در بین عزاداران که باعث شهادت 1500 نفر از شیعیان شد.
-
جنایت های طالبان وهابی در افغانستان از زمان شکل گیری این گروه تروریستی در سال 1372 ش، تاکنون.
-
انفجارهای متعدد در عراق، از جمله انفجار 18 فروردین سال 1385 در مسجد براثای بغداد که بیش از 69 نفر کشته و 130 نفر زخمی شدند.
-
انفجار در حرمین عسکریین ـعلیهما السلامـ در سامرا و تخریب قبور دو امام همام که داغ دیگری بر قلوب شیعیان جهان بود.
این فرقة ضالّه سالهاست که مانند گرگی خون آشام مسلمین را تعقیب میکند و با حمایت مستکبران و ظالمان، در بساری از کشورها تولید مثل و زاد و ولد کرده است.
[i] رک: فرقه وهابی و پاسخ شبهات آنها، سید محمد قزوینی، ترجمه علی دوانی.
[ii] نگاهی به پندارهای وهابیت، علامه محمد حسین کاشف الغطاء، ترجمه محمد حسین رحیمیان.
[iii] بحار الانوار، ج 75، ص 284.
[iv] تاریخ شیعه، علامه مظفر، ترجمه دکتر حجتی، ص 165.
[v] فرقه وهابی و پاسخ به شبهات آن، ص 32.
[vi] قصه عجیب استعمار، محمد باقر حسینی زفره ای، ص 118.
[vii] تاریخ وهابیان، ایوب صبری، ترجمه علی اکبر مهدی پور، ص 62.
[viii] فرقه وهابی و پاسخ به شبهات آن، ص 37 و پایگاه اطلاع رسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی.
[ix] فرقه وهابی و پاسخ به شبهات آن، ص 40.
[x] تاریخ و عقاید وهابیان، علی اصغر فقیهی، ص 30.
[xi] فرقه وهابی و پاسخ به شبهات آن، ص 43.
[xii] همان، ص 55 و پایگاه اطلاع رسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی.
[xiii] کشف الارتیاب، ص 77 و شهداء الفضیلة، علامه امینی، ص 388 و فرقه وهابی و پاسخ به شبهات آن، ص 56.
یکشنبه هفدهم شهریور 1387
روزه و اجتماع
روزه علاوه بر آثار و ثمرات اختصاصی برای روزه آثاری اجتماعی نیز دارد. روزه داری که از کلیة محرمات مثل ظلم، حرامخواری، عیب جویی و غیبت، دروغگویی، کبر، تجاوز و ... پرهیز می کند در رابطه با نیز واجبات اجتماعی را به جا آورده و از محرمات آن نیز دوری می جوید.
اگر روزه دار بداند که چرا روزه می گیرد کمترین درجة روزه نیز آثار و ثمرات اجتماعی دارد. یکی از علل تشریع روزه که ثمرة اجتماعی نیز دارد واجب شدن آن برای تساوی بین طبقات اجتماع است.
امام صادق ـ علیه السلام ـ فرموده است:
«إِنَّمَا فَرَضَ اللَّهُ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ الصِّيَامَ لِيَسْتَوِيَ بِهِ الْغَنِيُّ وَ الْفَقِيرُ، وَذَلِكَ أَنَّ الْغَنِيَّ لَمْ يَكُنْ لِيَجِدَ مَسَّ الْجُوعِ فَيَرْحَمَ الْفَقِيرَ، لأَنَّ الْغَنِيَّ كُلَّمَا أَرَادَ شَيْئاً قَدَرَ عَلَيْهِ، فَأَرَادَ اللَّهُ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ أَنْ يُسَوِّيَ بَيْنَ خَلْقِهِ وَ أَنْ يُذِيقَ الْغَنِيَّ مَسَّ الْجُوعِ وَ الْأَلَمِ لِيَرِقَّ عَلَى الضَّعِيفِ فَيَرْحَمَ الْجَائِع»[i]. یعنی خداوند به این دلیل روزه را واجب کرد که ثروتمند و فقیر در یک سطح قرار گیرند. زیرا ثروتمند، گرسنگی را لسم نمی کند تا به فقیر رحم کند. ثروتمند هرچه بخواهد به دست می آورد. پس خداوند خواست که مردم در یک سطح قرار گیرند و ثروتمند، طعم گرسنگی و رنج ر بچشد تا با ضعیف مهربا شود و به گرسنه رحم کند.
همچنین امام حسن عسکری ـ علیه السلام ـ نیز در پاسخ به این پرسش که چرا خداوند روزه را واجب کرد، فرمود: «لِيَجِدَ الْغَنِيُّ مَسَّ الْجُوعِ فَيَمُنَّ عَلَى الْفَقِير»[ii]. یعنی برای اینکه ثروتمند گرسنگی را مس کند تا به فقیر ببخشد.
از این احادیث و احادیث دیگری نظیر آن می توان فهمید که خداوند روزه را واجب نمود تا ثروتمندان طعم تلخ گرسنگی و محرومیت را که گفتنی نیست و چشیدنی است ، بچشند و آمادگی روحی برای کمک به نیازمندان را پیدا کنند و همة مسلمانان در درد و اندوه یکدیگر شریک شوند.
عنصر المعانی چه شیوا گفته است: بزرگترین کاری در روزه آن است که چون نان روزه به شب افگنی، آن نان را که نصب روز خود داشتی به نیازمندان دهی تا فایدة رنج تو پدید آید.
در یکی از دعاهای ماه رمضان توجه زیادی به فقر و محرومیت و گرسنگی شده است. این که که از پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ روایت شده است ، در آن به جز یک بند، هر چه از خدا تقاضا می شود مربوط به مشکلات و نابسامانیهای این دنیاست. دعایی که بعد از هر نماز در ماه رمضان خوانده می شود:
اللَّهُمَّ أَدْخِلْ عَلَى أَهْلِ الْقُبُورِ السُّرُورَ اللَّهُمَّ أَغْنِ كُلَّ فَقِيرٍ اللَّهُمَّ أَشْبِعْ كُلَّ جَائِعٍ اللَّهُمَّ اكْسُ كُلَّ عُرْيَانٍ اللَّهُمَّ اقْضِ دَيْنَ كُلِّ مَدِينٍ اللَّهُمَّ فَرِّجْ عَنْ كُلِّ مَكْرُوبٍ اللَّهُمَّ رُدَّ كُلَّ غَرِيبٍ اللَّهُمَّ فُكَّ كُلَّ أَسِيرٍ اللَّهُمَّ أَصْلِحْ كُلَّ فَاسِدٍ مِنْ أُمُورِ الْمُسْلِمِينَ اللَّهُمَّ اشْفِ كُلَّ مَرِيضٍ اللَّهُمَّ سُدَّ فَقْرَنَا بِغِنَاكَ اللَّهُمَّ غَيِّرْ سُوءَ حَالِنَا بِحُسْنِ حَالِكَ اللَّهُمَّ اقْضِ عَنَّا الدَّيْنَ وَ أَغْنِنَا مِنَ الْفَقْرِ إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ [iii]. یعنی خدایا بر اهل قبول شادی ببار. خدایا هر فقیری را بی نیاز کن. خدایا هر گرسنه ای را سیر کن. خدایا هر برهنه ای را بپوشان. خدایا وام هر وامداری را بپرداز. خدایا غم هر غمزده ای را بزدای. خدایا هر غریبی را بازگردان. خدایا هر اسیری را رها کن. خدایا هر فاسدی از کارهای مسلمین را اصلاح کن. خدایا هر بیماری را درمان کن. خدایا فقر ما را با بی نیازیت برطرف بفرما. خدایا بدی حال ما را به خوبی حال خودت تغییر ده. خدایا وام ما را بپرداز و فقر ما را بزدای که تو بر هر کاری توانایی.
این دعا شامل چهارده درخواست و تقاضا از پروردگار می باشد. که به جز درخواست اول، بقیة آنها مربوط به مشکلات اجتماعی است. هشت درخواست آن مربوط به مسائل اقتصادی و برای از میان رفتن فقر و محرومیت است.
توصیه به روزه داران برای خواندن این دعا در ماه رمضان، آن هم بعد از هر فریضة واجب حکمت دارد. زیرا مسلمانان که با روزه و تحمل گرسنگی به یاد فقیران و گرسنگان افتاده اند، با خواندن این دعا بیشتر بدین عمل ترغیب خواهند شد. از جهتی این دعا آموزش ، تلقین و تنبه هم هست. یعنی به مسلمانان می آموزد و تلقین می کند که به فقر و محرومیت بیندیشند و برای کمک به فقیران، سیر کردن گرسنگان و پوشاندن برهنگان تلاش بیشتری به خرج دهند.
منبع:
بُعد اجتماعی اسلام، محمد اسنفندیاریپنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387
راوی نینوا
در طول تاريخ و در مقاطع حساسي شاهد تأثير پذيريِ قلوب انسانها از سخناني تأثير گذار ميباشيم كه موجب تغييرات اساسي در جامعة خويش شدهاند و بايد به قدرت بيان كه بسياري از قدرتها و توانمنديهاي ظاهري را تحت الشعاع قرار ميدهد ، اعتراف كرد. حتي در گذر از كوچه پس كوچههاي تاريخ ميتوان دگرگوني مسير تاريخ را به دست قدرت بيان مشاهده نمود.
سخنان اعجازگونة بانويي بليغ از خاندان رسالت و بلاغت كه هيمنة استكبار و مستكبران را شكست از همين دست ميباشد كه شيريني پيروزي ظاهري را در كام ظالمان تلخ كرد.
همراه نمودن زينب و زنان و كودكان اهل بيت ـ عليهم السلام ـ در عاشورا تدبيري شگفت انگيز از سوي سيد الشهداء است. هنگامي كه امام حسين ـ عليه السلام ـ پيش از ترك مكه با سخن برادرش محمد بن حنفيه مبني بر به همراه نبردن زنان و كودكان به سمت كوفه مواجه ميشود، دستور جدش را بيان ميفرمايد كه: «إِنَّ اللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ يَرَاهُنَّ سَبَايَا»(1)؛ خداوند ميخواهد آنها را در لباس اسارت ببيند.
دكتر احمد محمود صبحي ميگويد: «حسين ـ عليه السلام ـ نپذيرفت كه بدون اهل بيتش راهي اين پيكار شود، چرا كه ميخواست خاندانش از نزديك شاهد اعمال غير ديني و غير انساني دشمنان باشند و اهدافش همراه خونش در كربلا بر زمين نماند و دشمنان نتوانند با انواع تهمتها و با از بين بردن شاهد عادل صحنه، حركت او را لوث نمايند»(2).
با آنكه حضرت ميدانست چه سختيها و مصائبي بر اهل بيتش در اين سفر نازل ميشود، اما به نقش محوري آنان در تبيين خونفشانيها و نشر اهداف نهضتش واقف بود. از اين رو بسياري از حوادث پس از عاشور از قبيل حركت توّابين، خروج مختار، انقلاب ابن زبير، سرنگوني دولت اموي و همچنين انسجام و سازمانيابي شيعه مديون حركت زيباي زينب ـ سلام الله عليها ـ و معجزة كلام اوست.
زينب ـ سلام الله عليها ـ در خطاباتش در شرايط گوناگون زيباترين فصاحت و بلاغت را به تصوير كشيد و بار ديگر نداي علي ـ عليه السلامـ را در گوشها طنينانداز كرد، چنانكه حذلم بن كثير از فصحاي عرب از شجاعت و زبان آوري زينب اظهار شگفتي ميكند و تنها همتاي او را در سخنآوري پدرش ميداند و ميگويد: «گويا زينب از زبان علي داد سخن ميداد»(3).
ماريين آلماني به عظمت سخن زينب كبري ـ سلام الله عليها ـ اينگونه اشاره ميكند: «من از تدبير حسين و آينده نگري او متعجبم، هنگامي كه زنان و كودكان را در اين سفر پرخطر با خود همراه ميكند، چراكه آنچه زينب در شام انجام داد به طور كامل اوضاع را دگرگون ساخت به گونهاي كه شامي كه به سبّ علي و فرزندانش معروف بود به شهرِ مدّاح علي تبديل گشت، آنچنان كه در گوشه و كنار آن، محافل و مجالس براي ذكر فضائل خاندان علي و مظلوميت آنان برپا گشت»(4).
با بررسي و دقت در تاريخ به وضوح در مييابيم كه اگر نبود خطبههاي زينب و ديگر زندهكنندگان عاشورا آن حركت عظيم ابتر مانده و خاموش ميشد؛
كربلا در كربلا ميماند اگر زينب نبود
سرّ حق در نينوا ميماند اگر زينب نبود
بلاغت آنگونه كه در تعريف علماي معاني بيان آمده است؛ سخني است كه مطابق اقتضاي حال مخاطب باشد و متكلمي را بليغ گويند كه با در نظر گرفتن شرايط زمان و مكان مخاطب، كلام را به گونهاي بيان كند كه مخاطب را متأثر گردانده يا موجبات تغيير و دگرگوني را در او فراهم آورد.
با توجه به اين تعريف و دقت در سخنرانيها جوابهاي صديقة صغري در شرايط مختلف، كلام او را در قلّة فصاحت و بلاغت مييابيم، آنگاه كه با جوابهاي خاموش كننده و اقناع گر خود دشمن را در جاي خويش مينشاند. در اين مجال به چند خطابة جانسوز و آتشين از آن عالمة غير معلَّمه اشاره ميكنيم:
يكم. هنگامي كه عقيلة بنيهاشم بلافاصله پس از فاجعة كربلا و شهادت برادرش، با پيكر مطهر او روبرو ميشود. صحنه آنقدر دلخراش و تكاندهنده است تا قلبها را ذوب، اشكها را ـ چه از دوست و چه از دشمن ـ جاري و دلها را به لرزه اندازد، اما زينب ـ سلام الله عليهاـ همچون كوهي ثابت و استوار در برابر آن پيكر بريده بريده ميايستد، نگاهي به آسمان انداخته، پيروزمندانه از خدا قبول اين جانفشاني را ميطلبد: «اللّهمّ تقبّل منّا هذا القربان».
سپس رو به قبر جد بزرگوارش مينمايد، در حالي كه با صدايي محزون و قلبي مملو از اندوه جدّش را صدا ميزند، بدون آنكه جزع و فزع شخصي او را از هدفش باز دارد، با نوحه سرايي هدف دار خويش حسين ـ عليه السلام ـ را معرفي و موقعيتش را نزد پيامبر و معاملة امت با او در صحراي كربلا را در آن شرايط سخت با كلماتي موزون و آهنگين ترسيم ميكند:
«يا محمداه، صلى عليك مليك السماء، هذا حسين مرمل بالدماء، مقطع الأعضاء، وبناتك سبايا، إلى الله المشتكى، وإلى علي المرتضى، وإلى فاطمة الزهراء، وإلى حمزة سيد الشهداء، هذا حسين بالعراء، تسقى عليه الصبا، قتيل أولاد الأدعياء، واحزناه واكرباه...»(5).
«حقيقتاً عقول در درك اين عظمت و تفسير آن عاجز است، آيا بايد آن را زاييدة ايمان ريشهدار ثابتي دانست كه در جان رسوخ نموده و همة احساس و ادراك از آن تغذيه ميكند يا از نشاني از ذوب كامل در اسلام و اهداف آن تصور نمود؛ هر چه باشد عزتمندانهتر از اين موضع را نميتوان تصور كرد»(6).
دوم. حركت اسرا در كوفه و انتشار خبر و در پس آن جمع شدن اهالي شهر. اكنون او در برابر كوفيان سست عنصري است كه برادرش را دعوت نمودند، و هنوز مهر پيمانشان خشك نشده آن را نقض و در ميان سپاهي از دشمنان تنها رها كردند و حال براي شهادتش دستمال اشك درآورده و گريه سر ميدهند. آنگاه كه زينب ـ سلام الله عليها ـ زنان و مردان را به سكوت ميخواند، توبيخشان ميكند، و ضربات كوبندهاي بر عقلهاي جامد و خامد و وجدانهاي خوابيدهشان وارد ميسازد:
«يا اهل الكوفه ويا أهل الختل والغدر، أتبكون فلا رقات الدمعة ولا هدأت الرنة... أتبكون تنتحبون؟ إي والله فابكوا كثيرا واضحكوا قليلا فلقد ذهبتم بعارها وشنارها ولن ترحضوها بغسل بعدها أبدا وأنى ترحضون قتل سليل خاتم النبوة ومعدن الرسالة وسيد شباب أهل الجنة»(7).
«اى مردم كوفه! هان اى نيرنگ بازان و پيمانشكنان! آيا بر ما و رويداد اندوهبارى كه براى ما پيش آمده است، گريه مىكنيد؟ آيا اكنون ناله و شيون سر مىدهيد؟ آرى، پس گريه كنيد و بسيار هم گريه كنيد و كمتر بخنديد! چرا كه شما با اين عملكرد رسوايتان، تاريخ را به ننگ و عارى آلوده ساختيد كه هرگز نمىتوانيد آن را بشوييد و پاك كنيد!! آخر شما چگونه مىتوانيد خويشتن را از ننگ و عار كشتن بزرگمردى كه نور ديده آخرين پيامبر، گنجينه رسالت، محور و مركز حجّت راستى و درستى سعادت، و جايگاه بلند و نورافشان دين و آيين، و سالار جوانان بهشت، و پيشوا و پشتيبان حقوق و آزادى پايمالشده شما مردم محروم و در بند اختناق بود، پاك و پاكيزه سازيد»(8).
سوم. جوابهاي دندان شكن و كوبندة آن صابر در مقابل كنايهها و كلمات آزاردهندة دشمن كمتر از خطاباتش نيست. مثلاً هنگامي كه ابن زياد با سخنان گزندة خود ايشان را مخاطب ميسازد:
«كَيْفَ رَأَيْتِ صُنْعَ اللَّهِ بِأَخِيكِ وَأَهْلِ بَيْتِكِ؟ ؛ ديدي خدا با برادرت و خاندانت چه كرد؟».
فرزند خانوادة وحي و بانوي سرفراز گيتي دليرانه و با آرامشي عجيب و تسلطي شگفت آور پاسخ ميدهد: «مَا رَأَيْتُ إِلَّا جَمِيلًا، هَؤُلَاءِ قَوْمٌ كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الْقَتْلَ فَبَرَزُوا إِلى مَضاجِعِهِمْ وَسَيَجْمَعُ اللَّهُ بَيْنَكَ وَبَيْنَهُمْ فَتُحَاجُّ وَتُخَاصَمُ فَانْظُرْ لِمَنْ يَكُونُ الْفَلْجُ يَوْمَئِذٍ هَبَلَتْكَ أُمُّكَ يَا ابْنَ مَرْجَانَةَ(9)؛ من جز نيكى و سرفرازى چيزى نديدم! خداى فرزانه از آنان، دفاع از حق، عدالت و حمايت از ارزشها و آزادى و حقوق پايمالشده مردم را خواسته بود، و آنان نيز فرمان حق را با جان پذيرا شدند، و در اين راه به سوى شهادتگاه پرافتخار خود شتافتند و با شهادت و سرفرازى سر بر بستر شهادت نهادند و به زودى خدا، تو و آنان را در دادگاهى گرد آورده و رويارويى و محاكمه آغاز خواهد شد و آن گاه، خواهي ديد كه در برابر دادگاهى كه داورش خداست، رستگارى و پيروزى از آن كيست؛ آزاديخواهان و حق طلبان؛ يا بانيان اختناق و پاسداران ظلمت و استبداد! مادرت در مرگت گريه كند اى پسر مرجانه! »(10).
چهارم. ديگر بار أم المصائب است كه با قلبي خونين، دلي مجروح، چشمي اشكبار و سينهاي مملو از خاطرات تلخ و مصائبي سخت در كاخ يزيد ستمگر كه مست از غرور است با صحنهاي روبرو ميشود كه جان اندوه و غم گرفتهاش را دمادم بيرون آمدن از درون سينه ميبيند. آه! و هزار آه...! از لحظهاي كه آن ستمگر با نِي بر دندانهايي كه پيغمبر آنها را ميبوييد و ميبوسيد، ميزند و با تحقير و تمسخر به قافلة اسيران مينگرد. زينب ـ سلام الله عليها ـ در حالي كه در محاصرة دشمنان و بدخواهان قرار گرفته است، بدون اينكه اعتنايي به هيبت و پادشاهي پوشالي يزيد داشته باشد و يا توجه به شكوه و سلطنت خيالياش نمايد، پيروزي ظاهرياش را به سخره ميگيرد، كلامش را آغاز ميكند و ريشة افكار فاسد او را هدف قرار ميدهد؛ تعريف صحيح عزت و كرامت را ارائه ميدهد و تصويري متفاوت را از ذلّت و حقارت به نمايش ميگذارد. بنيانهاي فكري مادي يزيد را كه بر پرتگاه آتش نهاده شده از ريشه ويران ميكند تا آنجا كه بر يزيد ميخروشد و ميفرمايد:
«أظَنَنْتَ يَا يَزِيدُ حِينَ أَخَذْتَ عَلَيْنَا أَقْطَارَ الْأَرْضِ وَ ضَيَّقْتَ عَلَيْنَا آفَاقَ السَّمَاءِ فَأَصْبَحْنَا لَكَ فِي إِسَارٍ نُسَاقُ إِلَيْكَ سَوْقاً فِي قِطَارٍ وَ أَنْتَ عَلَيْنَا ذُو اقْتِدَارٍ أَنَّ بِنَا مِنَ اللَّهِ هَوَاناً وَ عَلَيْكَ مِنْهُ كَرَامَةً وَ امْتِنَاناً وَ أَنَّ ذَلِكَ لِعِظَمِ خَطَرِكَ وَ جَلَالَةِ قَدْرِكَ فَشَمَخْتَ بِأَنْفِكَ وَ نَظَرْتَ فِي عَطْفِكَ تَضْرِبُ أَصْدَرَيْكَ فَرَحاً وَ تَنْفُضُ مِذْرَوَيْكَ مَرَحاً حِينَ رَأَيْتَ الدُّنْيَا لَكَ مُسْتَوْسِقَةً وَ الْأُمُورَ لَدَيْكَ مُتَّسِقَةً وَ حِينَ صَفَا لَكَ مُلْكُنَا وَ خَلَصَ لَكَ سُلْطَانُنَا فَمَهْلًا مَهْلًا لَا تَطِشْ جَهْلًا أَ نَسِيتَ قَوْلَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِين(11)»(12).
«هان اى يزيد! اكنون كه با شقاوت و بيرحمىات كرانههاى زمين و افقهاى بلند آسمانها را بر ما تنگ گرفته و راهها را بر ما بستهاى و ما را شهر به شهر و كوچه به كوچه، مانند اسيران و بردگان مىگردانى، به راستى مىپندارى كه اين رويداد سهمگين، در بارگاه خدا براى ما نشانه ذلّت و خوارى، و براى تو علامت ارجمندى و نشان بزرگى و افتخار است؟! آيا مىپندارى كه خدا ما را دوست نمىدارد و تو را عزيز مىدارد كه اين گونه بر خود مىبالى و باد بر بينىات افكندهاي و به خويش مىنازى؛ مست و مغرور مىتازى و ياوهها مىسرايى؟
آرى، تو چنين مىپندارى كه جهان و جهانيان در برابرت سر تعظيم فرود آورده و همه در كمند قدرت و قلمرو سيطرة تو گرفتار آمدهاند و همة رويدادها به ميل تو روى داده و در راه است؛ فرمانروايى معنوى، قدرت و شكوهى كه از آن ماست، براى تو هموار گشته و زير چنبر فرمانت آمده است؟!
آرى، تو چنين مىپندارى، امّا سخت در اشتباهى! پس آهستهتر، اندكى آهستهتر تا به تو هشدار دهم كه سخن آفريدگار تواناى هستى را از ياد نبرى! آيا فراموش كردهاى كه خدا مىفرمايد: و آن كسانى كه كفر ورزيدند و راه بيداد در پيش گرفتند، گمان نبرند كه اگر ما به آنان مهلت مىدهيم و بىدرنگ كيفرشان نمىكنيم، به سود آنان است؛ هرگز! ما به آنان مهلت مىدهيم تا بر گناهانشان بيفزايند؛ و برايشان عذابى رسواگر و خواركننده خواهد بود»(13).
بيان زينب كبري ـ سلام الله عليها ـ را سيد مهدي حلّي به زيبايي، توصيف ميكند، زبان او را كارگرتر از شمشير برّان ميداند، سخنور توانمندي كه در اسارت، اسيركنندهاش را به بند ميكشد و فصيحان، در سخن او كلام خاتم رسولان را به وضوح دريافت ميكنند. سپس اضافه ميكند: « و در هنگامي كه يزيد به پيروزي خويش ميبالد و گمان ميكند درگيري به نفع او خاتمه يافته است و اين امر توسط بوقهاي تبليغاتياش بر گوش مردم نواخته ميشود، زينب ـ سلام الله عليها ـ خواب او را درهم ميريزد و خيالپردازيهايش را پريشان ميكند و در مجلس آراستة او كه مملو از جمعيت است شكست او و سقوطش در حضيض ذلّت را اعلام ميكند، اگر چه تظاهر به پيروزي نمايد و توهّم نصرت در او بوجود آمده باشد.
اين دختر شير عرب است كه يزيد را به مبارزه ميطلبد و از او ميخواهد كه تمام توان خويش را به كار گيرد و امكانات خود را بسيج كند ولي بداند كه نخواهد توانست خطّ اهل بيت كه تجسّم حق و عدالت هستند و وحي الهي در آنان تجلي يافته است را محو نمايد»(14).(15)
پينوشتها:
- اللهوف، ص 63 ؛ بحار الانوار، ج 44، ص 364.
- السيدة الزينب، ص 208.
- به نقل از: جعفر النقدي، زينب الكبري، ص 68.
- به نقل از: محمد جواد مغنيه، الحسين و بطلة كربلاء، ص 203.
- مثير الأحزان، ص 77.
- اعلام النساء، زينب بنت علي ـ عليه السلام ـ ، ص 29.
- اللهوف، ص 146 و 147.
- در سوگ امير آزادي ـ گوياترين تاريخ كربلا، ص 291 و 292.
- اللهوف، ص 160 و 161؛ بحار الانوار، ج 45، ص 115 و 116.
- در سوگ امير آزادي ـ گوياترين تاريخ كربلا، ص 304 و 305.
- آل عمران: 178.
- الاحتجاج، ج 2، ص 308.
- در سوگ امير آزادي ـ گوياترين تاريخ كربلا، ص 332 و 333.
- المرأة العظيمة، ص 240.
- در بسامد شدن اين مجال از كتاب زيباشناسي كلام زينب، اثر انسيه خزعلي بهرهها گرفته شد.
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
شکافندة علوم و شكوفايي علم
از همان روزی که جابر بن عبد الله انصاری وعدة دیدنت را از رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ شیند، شمارش لحظها در ذهنش بود تا تو را ببیند، چرا که حبیبش فرمود: «ای جابر! آنقدر می مانی تا فرزندم؛ محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب را که در تورات ا ز او به باقر یاد شده است، ملاقات نمایی. پس به خاطر بسپار هنگامی که او را دیدی سلام رسان من به او باش».(1)
سالها از آن پیشگویی می گذشت و زمان، زمان پیشوای چهارم بود. آن روز موعد برای جابر فرارسید، همان روزی که از کوچه های مدینه عبور می کرد که ناگاه نگاهش به او افتاد. او همانی بود که نشانه های پیغمبر با سیمایش مطابقت داشت؛ «شخصی از خاندان من، اسمش اسم من، سیمایش سیمای من و کسی که درهای دانش را به روی مردم خواهد گشود».
آری! وقتی در شکل و شمائلت سیر کرد بیدرنگ پرسید: نام تو چیست؟
اسمم محمد بن علی بن الحسین است.
این همان لحظه ای بود که چندین و چند سال برایش صبر کرده تا سلامی را که حاملش بود به صاحبش برساند. پیشانی ات را بوسید، شبیه پیشانی جدت بهتر از هر گلی معطر بود و گفت: جدت پیامبر به وسیله من به تو سلام رساند!
از آن تاریخ به بعد به پاس احترام پیامبر و به نشانه جایگاه رفیعت، هر روز دو مرتبه به دیدنت می آمد، در حالی که در مسجد و در میان انبوه مشتاقان می نشستی و هر کس که بر این زیارتش خرده می گرفت، پیشگویی پیامبر اعظم را برایش می خواند.(2)
تو آنچنانی که پدرت علی بن الحسین ـ علیه السلام ـ توصیفت می نمود: «او امام و پدر امامان است، معدن بردباری و جایگاه علم و دانش، همانند دریایی که آب در آن موج می زند، علم و دانش در سینه اش مواج است و اوست که آن را می شکافد و نشر می دهد، بخدا قسم او شبیه ترین مردم به رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ است».(3)
همانگونه که قتاده ـ فقیه اهل بصره ـ پیش پايت زانوی ادب می زد و عرض می کرد: «بخدا قسم! در مقابل فقهای بسیاری حتی پیش روی ابن عباس نشسته ام، در برابر هیچکدام از آنها قلبم دچار اضطرابی مانند اضطراب و پریشانی که در حضور شما پیدا می کنم، نمی شود»،(4) جابر بن عبد الله انصاری ـ آن یار کهن سال و قدیمی خاندان رسالت ـ نیز هنگامی که در مقابلت قرار می گرفت بند بند بدنش به لرزه می افتاد.(5)
چه زیبا و شیوا هفت مرحلة معرفت را برای جابر بن یزید جعفی تشریح نمودی، هنگامی که آمد و در محضرت عرض کرد:
سپاس و ستایش سزاوار خداوندی است که به معرفت شما بر من منّت نهاد و فضیلت شما را به من الهام فرمود، به فرمان برداری از دستورات شما توفیقم داد و دوستی دوستان شما و دشمنی با دشمنان شما را نصیبم ساخت.
ـ ای جابر! آیا می دانی معرفت چیستء معرفت هفت مرحله دارد:
1. اثبات توحید.
2. شناخت معانی.
3. شناخت ابواب (ابوایی که از طریق آنها می توانی به امام راه پیدا کنی).
4. شناخت مردمان.
5. شناخت ارکان (آنها که نقش عمده ای در آفرینش دارند و در حکم پایه و ستون خیمه اند).
6. شناخت نقباء که سروران و مهتران هر قوم هستند.
7. شناخت نجباء که مردمان پاک طینت و با اصل و نسب اند.
خداوند می فرماید: (قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً).(6)
«بگو اگر دریا ها مرکب شود برای نوشتن کلمات پروردگارم ، هر آینه قبل از آنکه کلمات پروردگارم تمام شود دریا به پایان می رسد، حتی اگر دریای دیگری او را یاری دهد». (منظور از كلمات موجودات جهان هستي است كه هر كدام حكايت از صفات گوناگون پروردگار دارد).
و در جای دیگر می فرماید: (وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ)7).)
«اگر درختان روی زمین همگی قلم شوند و آب دریها مرکب گردد و هفت دریای دیگر هم آن را کمک کند تا کلمات خداوندی نوشته شود، باز هم کلمات پروردگار ناتمام خواهد ماند، همانا خداوند مقتدر و با حکمت است».
ـ ای جابر! اثبات توحید؛ شناخت خداوند بی ابتدای پنهانی است که دیده ها او را نمی بینند و لی او دیده ها می بیند، او خالق اشیاء لطیف و بر همه چیز آگاه است. او ناپیدای پنهان است همانطوری که خویش را اینگونه وصف کرده است.
اما معانی: اگاه باش که ما معانی و مظاهر توحید در میان شما هستیم، خداوند ما را از نور ذاتش آفرید و امر بندگانش را به ما واگذار نمود و ما با اجازه و فرمان او آنچه را که می خواهیم انجام می دهیم و آنچه می خواهیم همان است که او می خواهد، زیرا ارادة ما همان ارادة پروردگار است، و اوست که چنین مقام و مرتبه و جایگاهی را به ما مرحمت فرموده و از میان بندگانش برگزیده و حجت خود در مملکتش قرار داده است.
اگر کسی فضایل ما و یا گفتار ما را انکار کند و نپذیرد، در حقیقت خدا را رد کرده و به آیات پروردگار و پیغمبران و رسولانش کافر گشته است.
هر کس خداوند را با این اوصاف شناخت؛ توحید را اثبات کرده است، چرا که این اوصاف مطابق و موافق با آنچه در قرآن ذکر شده است می باشد، در آنجا که خداوند می فرماید: (لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبير).(8)
«از دیدن او دیده ها عاجزاند و او دیده ها را می بیند».
و می فرماید: (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ السَّميعُ الْبَصيرُ ) .(9)
«هیچ چیز همانند او نیست و او شنوا و بینا است».
جابر گفت: ای سرور من! چقدر اندک اند کسانی که با من هم فکر و هم عقیده اند.
ـ آیا می دانی روی زمین چقدر یاور داری؟
پاسخ داد: ای فرزند رسول خدا! گمان می کنم در هر شهری بین صد تا دویست نفر، و در هر ناحیه ای بین هزار تا دو هزار نفر که در این صورت در تمام اطراف و نواحی شاید بیش از صد هزار نفر باشند.
ـ ای جابر ! با گمانت مخالفت کن و نظرت را نارسا بدان، زیرا آن طور که گمان کرده ای نیست بلکه آنهایی که فکر می کنی همه مقصرند و از نظر فکر و عقیده خود را به کمال نرسانده و ناقص مانده اند، پس نمی توانند همراهان تو باشند.
هنگامی که جابر پرسید: چه کسی مقصر است؟ فرمودی: کسانی که در معرفت و شناخت امامان امر و روح که خدا بر آنها واجب کرده است کوتاهی کرده اند...(10)
جابری که بیش از هفتاد هزار حدیث ناگفته به دیگران را از شما می شنود با بار سنگینی از علوم و اسرار مواجه می شود که بر دوشش نهادی، و گاه در سینه اش طوفانی بپا می شود که حالتی شبیه جنون به او دست می دهد. وقتی کسی را برای بازگو کردن این احادیث پیدا نمی کند چه کند؟
ـ ای جابر! وقتی چنین حالتی برایت پیش آمد سر به صحرا بگذار و در آنجا گودالی حفر کن، و سر خود را در میان آن داخل نما، سپس بگو: محمد بن علی ـ علیه السلام ـ به من چنین فرمود...(11)
آه...! که هیچ سینه ای را مجالی برای درک تو نیست، و زمین باید پذیرای آن باشد. اینها همه به خاطر عظمت و بزرگی اسرار شما اهلبیت ـ علیهم السلام ـ است.
تو ای شکافندة علوم و گشایندة درهای دانش، چه زود چهرة درخشان علمیت درخشید و به پیشگویی پیامبر اسلام عینیت بخشید. در سخت ترین و نامساعد ترین شرایط عصر خودت نهضت بزرگ علمی را پایه گذاری کردی و به اشاعة حقایق و معارف الهی و حل و تشریح مشکلات علمی پرداختی که این جنبش علمی مقدمات تأسیس دانشگاه بزرگ اسلامی را که در حیات فرزندت صادق ـ علیه السلام ـ به اوج شکوفایی رسید پی ریزی، کردی.
پي نوشتها:
1. بحار الانوار، ج 46 ، ص 225.
2. بحار الانوار، ج 46، ص 226.
3. بحار الانوار، ج 36، ص 388.
4. بحار الانوار، ج 10، ص 155.
5. بحار الانوار، ج 46، ص 258.
6. کهف: 109.
7. لقمان: 27.
8. انعام: 103.
9. شوری: 11.
10. بحار الانوار، ج 26، ص 13.
11. بحار الانوار، ج 46، ص 340.
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387
السلام عليك ايتها الصديقة الشهيدة
و تو آن آهي كه هيج سينه اي مجال كشيدنت و هيچ آينه اي ياراي ديدنت را نداشت
و هنوز مخفي مانده اي ...
ديگر نمي خواهم كه با دنيا بسازم
هر روز و هر شب يا بسوزم يا بسازم
با نيمه جان خسته ام طاقت ندارم
تا كه بمانم با غم دنيا بسازم
بردردهاي غربت مولا بسوزم
با دردهاي غربتم تنها بسازم
بيت الحرام اشكهاي زخمي ام را
ويران نموده ابرهه، هر جا بسازم
آنقدر مي گريم در اين غم خانه هايم
تا قطره قطره از غمم دريا بسازم
سه شنبه هفتم اسفند 1386
اذان ميگويند
اذان می گویند...
هنگام عروج و است و معراج آماده
اذان ميگويند...
ستوني از نور و
جماعتي از حور و
امام آن خورشيد...
از نان ميگويند...
شكمهايي ورم كرده از حرص و آز
و دلهايي وامدار غرور و
خلوتي بي حضور
و نمازهايي بي فراز
از نان ميگويند كه اذان و نمازي ندارند
و از نان ميخوانند...
ناني كه گندمش از ري
و در زير دندان سنگدلاني شكم پرست
آسياب شده
و با غصب مهر مادري كه
اسمش آب شده
مخمور و
در تنور كينة قومي كباب شده
كه به بادي موافق اند و
به كند بادي مخالف...
